تبلیغات
دلنوشته های دلنشین - هدیه فارغ التخصیلی
دلنوشته های دلنشین
جمعه 17 خرداد 1392 :: نویسنده : فریبا فرهادی
مرد جوانی، از دانشگاه فارغ التحصیل شد. ماه ها بود که ماشین اسپرت زیبایی، پشت شیشه‏ های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود. مرد جوان، از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ التحصیلی، آن ماشین را برایش بخرد. او می دانست که پدر توانایی خرید آن را دارد. بلأخره روز فارغ التحصیلی فرا رسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فراخواند و به او گفت:...

من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم و تو را بیش از هر کس دیگری در دنیا دوست دارم. سپس یک جعبه به دست او داد. پسر، کنجکاو ولی نا امید، جعبه را گشود و در آن یک انجیل زیبا، که روی آن نام او طلاکوب شده بود، یافت. با عصبانیت فریادی بر سر پدر کشید و گفت: با تمام مال و دارایی که داری، یک انجیل به من می دهی؟ کتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترک کرد.


سال ها گذشت و مرد جوان در کار و تجارت موفق شد. خانه زیبایی داشت و خانواده ای فوق العاده. یک روز به این فکر افتاد که پدرش، حتماً خیلی پیر شده و باید سری به او بزند. از روز فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده بود. اما قبل از اینکه اقدامی بکند، تلگرامی به دستش رسید که خبر فوت پدر در آن بود و حاکی از این بود که پدر، تمام اموال خود را به او بخشیده است. بنابراین لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسیدگی نماید. هنگامی که به خانه پدر رسید، در قلبش احساس غم و پشیمانی کرد. اوراق و کاغذهای مهم پدر را گشت و آنها را بررسی نمود و در آنجا، همان انجیل قدیمی را باز یافت. در حالیکه اشک می ریخت انجیل را باز کرد و صفحات آن را ورق زد و کلید یک ماشین را پشت جلد آن پیدا کرد. در کنار آن، یک برچسب با نام همان نمایشگاه که ماشین مورد نظر او را داشت، وجود داشت. روی برچسب تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود و روی آن نوشته شده بود: تمام مبلغ پرداخت شده است.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 15 مرداد 1392 02:27 ق.ظ
زیبا بود
فریبا فرهادی
ممنون
یکشنبه 13 مرداد 1392 11:28 ق.ظ
بد نبود
جمعه 11 مرداد 1392 12:44 ب.ظ
وقتی یاد گرفتیم که براحتی قضاوت نکنیم و اصلا قضاوت نکنیم ، آنوقت میتوانیم بگوییم که میتوانیم راحت

زندگی کنیم و پیشرفت کنیم
جمعه 11 مرداد 1392 11:23 ق.ظ
عالی بود
فریبا فرهادی
ممنون
یکشنبه 6 مرداد 1392 10:08 ق.ظ
سلام. واقعا خیلی عالی بود دست گلت درد نکنه.
فریبا فرهادی
سلام
لطف داری عزیزم
دوشنبه 31 تیر 1392 09:10 ق.ظ
زیبابودکاش همه قدر پدرومادر بدونیم
فریبا فرهادی
ممنون عزیزم که سرزدی
یکشنبه 23 تیر 1392 04:25 ب.ظ
سلام نظر لطفته گلم حتما بازم بهت سر میزنم
فریبا فرهادی
سلام
مرسی عزیزم،خوشحال میشم
شنبه 22 تیر 1392 12:19 ق.ظ
منم این داستانوقبلا خونده بودم
فریباجون وب قشنگی داری مر30که به من سرزدی بازم بیالدفن.
فریبا فرهادی
مرسی عزیزم
حتما
جمعه 14 تیر 1392 10:32 ب.ظ
سلام عزیزم خوبی؟خیلی قشنگ بود به منم سر بزن.منتظرتم
فریبا فرهادی
سلام گلم
ممنون
حتما
جمعه 31 خرداد 1392 01:11 ق.ظ
تامل برانگیز بود چقدر غمش تو دل ادم سنگینی میکنه انگار خود ادم مرتکب این کار شده
سه شنبه 21 خرداد 1392 01:13 ب.ظ
آخییی چه داستان قشنگی بود
واقعا کاش همیشه زود قضاوت نکنیم
شنبه 18 خرداد 1392 01:04 ب.ظ
خدایا ...!

گاهی تو را بزرگ می بینم و گاهی کوچک ،

این تو نیستی که بزرگ می شوی و کوچک ...

این منم که گاهی نزدیک می شوم و گاه دور ...!
شنبه 18 خرداد 1392 08:38 ق.ظ
زیبا بود من این داستان راقبلا شنیده بودم پس کاش کاری کنیم که دل پدر و مادر را نسوزانیم
فریبا فرهادی
مرسی
شمادیدزیبایی دارید.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : فریبا فرهادی
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :